![]()

همتا گلی!تولد۲۱ سالگیمون مبارک.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
( امسال نشد روز تولدمون پیش هم باشیم![]()
![]()
)

عشق،عشق مي آفريند
عشق زندگي مي بخشد
زندگي رنج به همراه دارد
رنج دلشوره مي آفريند
دلشوره جرات مي بخشد
جرات اعتماد به همراه دارد
اعتماد اميد مي آفريند
اميد زندگي مي بخشد
و زندگي عشق مي آفريند
عشق عشق مي آفريند
"احمد شاملو"
انسان زاده شدن تجسّد ِ وظیفه بود:
توان دوستداشتن و دوستداشتهشدن
توان شنفتن
توان دیدن و گفتن
توان اندُهگین و شادمانشدن
توان خندیدن به وسعت دل،
توان گریستن از سُویدای جان
توان گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع شُکوهناک ِ فروتنی
توان جلیل ِ به دوش بردن بار امانت
و توان غمناک تحمل تنهائی
تنهائی
تنهائی
تنهائیی عریان.
انسان
دشواریی وظیفه است.
احمد شاملو

"این آهنگ بدرد رفتن وخدا حافظی نمیخورد .."
کانال ماهواره را عوض کرد ولیوان چای اش را سر کشید
" باز این آهنگ یه چیزی ..."
صدای ضربان تند آهنگی محزون پیجید توی هال ُروبروی قفس مرغ عشق ها ایستادکلاهش را روی قفس گذاشت ومیله های قفس را یکی یکی از زیر انگشتهاش سراندوبه بال بال زدن پرنده ها نگاه کرد .
مادر قرآن کوچک زیپ دارش را توی سینی کوچک دسته دارگذاشت وبانیم نگاهی به آینه کوچک توی دستش گفت :"چیه سر حرکت یه آهنگ شاد بیار .."
کلاهش را برداشت و همانطور که بطرف در میرفت دادکشید : " بس کن مامان .."
وایستاد .مادر تند وسریع بطرفش آمد
"بیا از زیر قرآن رد شو .."
بند پوتین هایش را که بست ُمادر گفت : " قول میدی سالم برگردی .."
سر تکان داد واز پله هاپایین رفت ونگاه هم به پشت سرش نکرد ُ در را که بست گنجشک هااز روی درخت پریدند ومرغ عشق ها آوازشان بلند شد .

32 دندان موجود در فك در موقعیتی طبیعی بهصورت 2 قوس فك بالا و پایین بهطوری قرار میگیرند كه عمل جویدن و آسیاب كردن غذا به نحو مطلوب ممكن شود.
براساس این مطالعه زنانی که قصد بچه دار شدن دارند باید سری به دندانپزشک بزنند
پزشکان می گویند زنانی که می خواهند شانس بهتری برای باردار شدن داشته باشند باید به طور مرتب دندان هایشان را نخ بکشند.
براساس این مطالعه عدم رعایت بهداشت دهان می تواند به اندازه چاقی مانعی در راه بارداری باشد - به طوری که تشکیل نطفه را برای حدودا دو ماه و نیم عقب بیاندازد.
کارشناسان در همایشی درباره بارداری در سوئد گفتند که انتظار برای باردار شدن در زنانی که مبتلا به بیماری لثه هستند بیش از هفت ماه طول کشید درحالی که این زمان به طور عادی پنج ماه است.
به اعتقاد آنها علت اصلی این پدیده، التهاب (تورم) در بدن است.
اگر جلوی این تورم گرفته نشود، می تواند به زنجیره ای از واکنش ها دامن بزند که به طور بالقوه به کارکرد طبیعی بدن ضربه می زند.
بیماری لثه قبلا به بیماری قلبی، دیابت نوع دو، سقط جنین و همچنین کیفیت بد اسپرم در مردان ارتباط داده شده است.
در تازه ترین مطالعه که در استرالیا انجام شده، و 3500 زن در آن شرکت داشتند، نشانه های تورم در خون افراد مبتلا به بیماری لثه مشهود بود.
پروفسور راجر هارت، از دانشگاه استرالیای غربی گفت: "تا به حال، هیچ مطالعه ای منتشر نشده بود که به تاثیر بیماری لثه بر شانس بارداری زنان بپردازد، بنابراین این اولین گزارشی است که نشان می دهد شاید بیماری لثه یکی از چند عاملی باشد که می توان با درمان آن شانس بارداری را افزایش داد."
او گفت زنانی که برای بچه دار شدن تلاش می کنند باید سری به دندانپزشک بزنند.
تصور می شود حدود 10 درصد جمعیت بریتانیا مبتلا به بیماری لثه باشد.
شكاف كوچكي بر روي پيله كرم ابريشمي ظلاهر شد. مردي ساعت ها با دقت به تلاش پروانه براي خارج شدن از پيله نگاه كرد. پروانه دست از تلاش برداشت. به نظر مي رسيد خسته شده و نمي تواند به تلاش هايش ادامه دهد. او تصميم گرفت به اين مخلوق كوچك كمك كند. با استفاده از قيچي شكاف را پهن تر كرد. پروانه به راحتي از پيله خارج شد ، اما بدنش كوچك و بال هايش چروكيده بود.مرد به پروانه همچنان زل زده بود . انتظار داشت پروانه براي محافظت از بدنش بال هايش را باز كند. اما اين طور نشد. در حقيقت پروانه مجبور بود باقي عمرش را روي زمين بخزد، و نمي توانست پرواز كند.
مرد مهربان پي نبرد كه خدا محدوديت را براي پيله و تلاش براي خروج را براي پروانه بوجود آورده. به اين صورت كه مايع خاصي از بدنش ترشح مي شود كه او را قادر به پرواز مي كند.
بعضي اوقات تلاش و كوشش تنها چيزي است كه بايد انجام دهيم. اگر خدا آسودگي بدون هيچگونه سختي را براي ما مهيا كرده بود در اين صورت فلج مي شديم و نمي توانستيم نيرومند شويم و پرواز كنيم.

مهم نیست توچه خانواده ای زندگی میکنیم ،چن نفریم وچن تا خواهر و برادر داریم ،رابطه مون با عمو و عمه و خاله ودایی چه جوریاس ؟
حتی تعداد دوستامونم مهم نیست .با دوست یا بی دوست با همراه یا بی همراه با خانواده یا بی خانواده واقعیت اینه که آدما خیلی تنهان، انگار محکوم به تنهایین
به نظرمن
آدما لایه های مختلفی دارن در بیرونی ترین لایه همیشه تعدادی کنارما هستن. همکار، همکلاس، همسایه و بسیاری از دوستان توی این لایه قرار دارن
یه لایه که داخل بریم خواهرا وبرادرا ، دوستای صمیمی وجود دارن که سطح نزدیکتری از روابط رو باهاشون داریم و یه وقتایی دلمون میخواد صداشونو بشنویم و یه وقتایی دلمون واسشون تنگ میشه..........
تو لایه درونی تر پدر و مادر
هستن. همو نایی که از نظر احساسی بهشون وصلیم و به خاطر خاطرات نابی که تو سالای طولانی باهاشون داشتیم به احساس ناب و خالص اونا احتیاج داریم و هر وقت صورت حساب حس و احساسمون منفی میشه
به اونا احتیاج پیدا میکنیم و نیاز به در کنارشون بودن روحس میکنیم......
وآما...درونیترین لایه اون جایی که معمولا هیچ کدوم از این آدما نیستن فقط تویی وتو وهمه احساسای نابت، سرگشتگی هات ،خستگی ها ،ذوقها ،نگرانی ها و همه امید ها ،همه وهمه ،تو این لایه جمع شدن
بعضی مواقع آرزو میکنی که کاشکی یکی ازآدمای لایه های قبلی رومیتونستی به این لایه راه بدی ولی افسوس .که نمیشه تو این لایه فقط خودتی و خودت با همه احساسای خوب و بد دنیا و یه دنیا تنهایی..
راستی چرا وسط این همه آدم ،آدما این همه تنهان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟![]()
چشمها هیچوقت دروغ نمیگویند بستگی ندارد که ازکدام زاویه به آنها نگاه کنیم چپ یا راست ازبالا یا پایین از روبرو....
درست است که از زاویه متفاوتی چشمها را میبینیم ولی چشم ها کاری به زاویه دید ندارند
چشمها را از هر طرف که نگاهشان کنی حرفشان یکی است.
باتو حرف میزنند
از عمق درون صاحبشان میگویند
وراز را برملا میکنند
شادی و شعف .غم و اندوه درد و محنت رنج و سختی را بی پرده عیان میکنند
آدمها عیب ندارند عیب از زاویه ای است که به تونگاه میکنند
ویا زاویه ای است که توبه آنها نگاه میکنی
خلاصه هرکس از زاویه خودش به دنیا نگاه میکند
و درباره اش قضاوت میکند
اما من همواره با چشمهای رنگی مشکل دارم
ونمیتوانم حرفشان را بفهمم وبخوانم چون زاویه دید جایش رابه رنگها داده است
ولی خوشبختانه کم نمی اورم مواقعی که با خواندن چشمهامشکل دارم
به کفشهایشان نگاه میکنم
بله به همین سادگی..........
او درون من است
من درون او هستم
ما همیشه در این درون هستیم در یک قلب![]()
از کتاب(خواهران)نوشته کارول سالین و شارون ولموث
یک وقتهایی دلمان میخواهد برویم بنشینیم یک گوشه ای زانوهایمان را بگیریم توی بغلمان سرمان را
کجکی کنیم و بگذاریم رویش و هی خودمان را بچلانیم و هی به مخمان فشار بیاوریم که این زندگی
کوفتیمان را دایسکت کنیم.سال تحصیلی که می آید مدام باید گیسهایمان را تاب بدهیم و ناخنهایمان را
بجویم تا دو کلمه را بچپانیم توی مغزمان. گاهی آنقدر اعصابمان خط خطی میشود که هوس میکنیم
برویم یقه جناب سرنوشت را بگیریم و یکی دو تیپا حواله اش کنیم تا دست از سر ما بردارد و مثل
زندانیان یکی یکی روزهای تقویممان را خط میزنیم تا تابستان بیاید. تابستان هم که می آید، روزها از
بی حوصلگی سرمان را تکیه میدهیم به دیوار و ملق میزنیم توی خاطرات روزهای یونیکمان در دانشگاه تا
خوش خوشانمان شود بعد هم به خودمان میاییم و میبینیم تا دماغ فرو رفته ایم و نزدیک است که غرق
شویم و باز هم لحظه هایمان را شمارش میکنیم تا سال تحصیلی برسد .حکایت ما بی شباهت نیست
به حکایت سوزن بان شازده کوچولو .
شهريار کوچولو گفت: -سلام.
سوزنبان گفت: -سلام.
شهريار کوچولو گفت: -تو چه کار میکنی اينجا؟
سوزنبان گفت: -مسافرها را به دستههای هزارتايی تقسيم میکنم و قطارهايی را که میبَرَدشان گاهی به سمت راست میفرستم گاهی به سمت چپ. و همان دم سريعالسيری با چراغهای روشن و غرّشی رعدوار اتاقک سوزنبانی را به لرزه انداخت.
-عجب عجلهای دارند! پیِ چی میروند؟
سوزنبان گفت: -از خودِ آتشکارِ لکوموتيف هم بپرسی نمیداند!
سريعالسير ديگری با چراغهای روشن غرّيد و در جهت مخالف گذشت .
شهريار کوچولو پرسيد: -برگشتند که؟
سوزنبان گفت: -اينها اولیها نيستند. آنها رفتند اينها برمیگردند.
-جايی را که بودند خوش نداشتند؟
سوزنبان گفت: -آدمیزاد هيچ وقت جايی را که هست خوش ندارد.
و رعدِ سريعالسيرِ نورانیِ ثالثی غرّيد.
شهريار کوچولو پرسيد: -اينها دارند مسافرهای اولی را دنبال میکنند؟
سوزنبان گفت: -اينها هيچ چيزی را دنبال نمیکنند. آن تو يا خوابشان میبَرَد يا دهندره میکنند. فقط بچههاند که دماغشان را فشار میدهند به شيشهها.
شهريار کوچولو گفت: -فقط بچههاند که میدانند پیِ چی میگردند. بچههاند که کُلّی وقت صرف يک عروسک پارچهای میکنند و عروسک برایشان آن قدر اهميت به هم میرساند که اگر يکی آن را ازشان کِش برود میزنند زير گريه...
سوزنبان گفت: -بخت، يارِ بچههاست.
باز باران بی ترانه
باز باران با تمام بی کسی های شبانه
می خورد بر مرد تنها
می چکد بر فرش خانه
باز می آید صدای چک چک غم
باز ماتم
من به پشت شیشه تنهایی افتاده
نمی دانم ، نمی فهمم
کجای قطره های بی کسی زیباست
نمی فهمم چرا مردم نمی فهمند
که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد
کجای ذلتش زیباست
نمی فهمم
کجای اشک یک بابا
که سقفی از گِل و آهن به زور چکمه باران
به روی همسرو پروانه های مرده اش آرام باریده
کجایش بوی عشق و عاشقی دارد
نمی دانم
نمی دانم چرا مردم نمی دانند
که باران عشق تنها نیست
صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست
کجای مرگ ما زیباست
نمی فهمم
یاد آرم روز باران را
یاد آرم مادرم در کنج باران مرد
کودکی ده ساله بودم
می دویدم زیر باران ، از برای نان
مادرم افتاد
مادرم در کوچه های پست شهر آرام جان می داد
فقط من بودم و باران و گِل های خیابان بود
نمی دانم
کجــــای این لجـــــن زیباست
بشنو از من کودک من
پیش چشم مرد فردا
که باران هست زیبا از برای مردم زیبای بالا دست
و آن باران که عشق دارد فقط جاریست برای عاشقان مست
و باران من و تو درد و غم دارد
خدا هم خوب می داند
که این عدل زمینی ، عدل کم دارد

در زمان تدريس در دانشگاه پرينستون دکتر حسابي تصميم مي گيرند سفره ي هفت سيني براي انيشتين و جمعي از بزرگترين دانشمندان دنيا از جمله "بور"، "فرمي"، "شوريندگر" و "ديراگ" و ديگر استادان دانشگاه بچينند و ايشان را براي سال نو دعوت کنند.. آقاي دکتر خودشان کارتهاي دعوت را طراحي مي کنند و حاشيه ي آن را با گل هاي نيلوفر که زير ستون هاي تخت جمشيد هست تزئين مي کنند و منشا و مفهوم اين گلها را هم توضيح مي دهند. چون مي دانستند وقتي ريشه مشخص شود براي طرف مقابل دلدادگي ايجاد مي کند.
دکتر مي گفت: " براي همه کارت دعوت فرستادم و چون مي دانستم انيشتين بدون ويالونش جايي نمي رود تاکيد کردم که سازش را هم با خود بياورد. همه سر وقت آمدند اما انيشتين 20دقيقه ديرتر آمد و گفت چون خواهرم را خيلي دوست دارم خواستم او هم جشن سال نو ايرانيان را ببيند. من فورا يک شمع به شمع هاي روشن اضافه کردم و براي انيشتين توضيح دادم که ما در آغاز سال نو به تعداد اعضاي خانواده شمع روشن مي کنيم و اين شمع را هم براي خواهر شما اضافه کردم.
به هر حال بعد از يک سري صحبت هاي عمومي انيشتين از من خواست که با دميدن و خاموش کردن شمع ها جشن را شروع کنم. من در پاسخ او گفتم : ايراني ها در طول تمدن 10هزار ساله شان حرمت نور و روشنايي را نگه داشته اند و از آن پاسداري کرده اند.
براي ما ايراني ها شمع نماد زندگيست و ما معتقديم که زندگي در دست خداست و تنها او مي تواند اين شعله را خاموش کند يا روشن نگه دارد."
آقاي دکتر مي خواست اتصال به اين تمدن را حفظ کند و مي گفت بعدها انيشتين به من گفت: " وقتي برمي گشتيم به خواهرم گفتم حالا مي فهمم معني يک تمدن 10هزارساله چيست. ما براي کريسمس به جنگل مي رويم درخت قطع مي کنيم و بعد با گلهاي مصنوعي آن را زينت مي دهيم اما وقتي از جشن سال نو ايراني ها برمي گرديم همه درختها سبزند و در کنار خيابان گل و سبزه روييده است."
بالاخره آقاي دکتر جشن نوروز را با خواندن دعاي تحويل سال آغاز مي کنند و بعد اين دعا را تحليل و تفسير مي کنند.. به گفته ي ايشان همه در آن جلسه از معاني اين دعا و معاني ارزشمندي که در تعاليم مذهبي ماست شگفت زده شده بودند.
بعد با شيريني هاي محلي از مهمانان پذيرايي مي کنند و کوک ويلون انيشتين را عوض مي کنند و يک آهنگ ايراني مي نوازند. همه از اين آوا متعجب مي شوند و از آقاي دکتر توضيح مي خواهند. ايشان مي گويند موسيقي ايراني يک فلسفه، يک طرز تفکر و بيان اميد و آرزوست. انيشتين از آقاي دکتر مي خواهند که قطعه ي ديگري بنوازند. پس از پايان اين قطعه که عمدأ بلندتر انتخاب شده بود انيشتين که چشمهايش را بسته بود چشم هايش را باز کرد و گفت" دقيقا من هم همين را برداشت کردم و بعد بلند شد تا سفره هفت سين را ببيند.
آقاي دکتر تمام وسايل آزمايشگاه فيزيک را که نام آنها با "س" شروع مي شد توي سفره چيده بود و يک تکه چمن هم از باغبان دانشگاه پرينستون گرفته بود. بعد توضيح مي دهد که اين در واقع هفت چين يعني 7 انتخاب بوده است. تنها سبزه با "س" شروع مي شود به نشانه ي رويش.. ماهي با "م" به نشانه ي جنبش، آينه با "آ" به نشانه ي يکرنگي، شمع با "ش" به نشانه ي فروغ زندگي و ...
همه متعجب مي شوند و انيشتين مي گويد آداب و سنن شما چه چيزهايي را از دوستي، احترام و حقوق بشر و حفظ محيط زيست به شما ياد مي دهد. آن هم در زماني که دنيا هنوز اين حرفها را نمي زد و نخبگاني مثل انيشتين، بور، فرمي و ديراک اين مفاهيم عميق را درک مي کردند.
بعد يک کاسه آب روي ميز گذاشته بودند و يک نارنج داخل آب قرار داده بودند. آقاي دکتر براي مهمانان توضيح مي دهند که اين کاسه 10هزارسال قدمت دارد. آب نشانه ي فضاست و نارنج نشانه ي کره ي زمين است و اين بيانگر تعليق کره زمين در فضاست. انيشتين رنگش مي پرد عقب عقب مي رود و روي صندلي مي افتد و حالش بد مي شود.
از او مي پرسند که چه اتفاقي افتاده؟
مي گويد : "ما در مملکت خودمان 200 سال پيش دانشمندي داشتيم که وقتي اين حرف را زد کليسا او را به مرگ محکوم کرد اما شما از 10هزار سال پيش اين مطلب را به زيبايي به فرزندانتان آموزش مي دهيد. علم شما کجا و علم ما کجا؟!"
خيلي جالب است که آدم به بهانه ي نوروز يا هر بهانه ي خوب ديگر ، فرهنگ و اعتبار ملي خودش را به جهانيان معرفي کند.
عید
همه
مبارک![]()

اگر سخن گوی آفت سخن بداند هرچند تواند خاموش باشد. اگرچه به عمر نوح بود. و خاموش اگر راحت خاموشی بداند از خدای تعالی در خواهد تا دو چندان عمر نوح دهدش تا سخن نگوید.
ابوحفض حداد

پشتش سنگين بود و جادههاي دنيا طولاني. ميدانست كه هميشه جز اندكي از بسيار را نخواهد رفت. آهسته آهسته ميخزيد، دشوار و كُند؛ و دورها هميشه دور بود.سنگپشت تقديرش را دوست نميداشت و آن را چون اجباري بر دوش ميكشيد. پرندهاي در آسمان پر زد، سبك؛ و سنگپشت رو به خدا كرد و گفت: اين عدل نيست، اين عدل نيست. كاش پُشتم را اين همه سنگين نميكردي. من هيچگاه نميرسم. هيچگاه. و در لاك سنگي خود خزيد، به نيت نااميدي.
خدا سنگپشت را از روي زمين بلند كرد. زمين را نشانش داد. كُرهاي كوچك بود.
و گفت: نگاه كن، ابتدا و انتها ندارد. هيچ كس نميرسد.
چون رسيدني در كار نيست. فقط رفتن است. حتي اگر اندكي. و هر بار كه ميروي، رسيدهاي. و باور كن آنچه بر دوش توست، تنها لاكي سنگي نيست، تو پارهاي از هستي را بر دوش ميكشي؛ پارهاي از مرا.
خدا سنگپشت را بر زمين گذاشت. ديگر نه بارش چندان سنگين بود و نه راهها چندان دور.
سنگپشت به راه افتاد و گفت: رفتن، حتي اگر اندكي؛ و پارهاي از «او» را با عشق بر دوش كشيد.
عرفان نظرآهاري
به برکت فرجه امتحانات توی خونه هستم وآرامش از آن نوع خانگی اش را دوباره تجربه میکنم
من از جمع كردن تختم خيلي بدم مي آد
هميشه تختم نا مرتبه و من بهونه ام اينه كه مي خوام بخوابم،
تازگي ها مامانم هي بهم گير مي ده كه تو چقدر شلخته اي، چرا تخت رو جمع نمي كني،
با خودم مي گم:“ مامان فقط از من همين رو مي خواد، از فردا تختم رو جمع مي كنم.”
ولي دوباره فردا صبح كه مي شه خوابم مي آد و بي حوصله هستم و مي گم :“ ول كن بابا كي حوصله داره تختشو جمع كنه، حالا اگه امروز تخت من نامرتب باشه مگه چه تغييري در روند هستي ايجاد مي شه؟”
وقتي اين رو بهش مي گم شروع مي كنه ده ساعت درس ادب دادن و اعصابم رو خرد مي كنه، پس دوباره تصميم مي گيرم تختم رو فردا صبحش جمع كنم!
نمی دونم تا آخر فرجه امتحانات می تونم اینجا دوام بیارم یا نه !
(همتا)
باز من هستم وصفحه سفید
میخواهم بنویسمت می خواهم این بار ترا به همه زبان های زنده دنیا بنویسم انقدر محکم که جاودانه شوی نمی دانم از کجا شروع کنم تو هم مثل همه مفاهیم جاودانگی انقدر ازلی هستی که اغازی نداری مانده ام باز با یک صفحه سفید وقت دارد میگذرد باچه چیز شروع کنم چطور اغازت کنم .
حرفی برای نوشتن نیست ولی چقدر حرف برای ننوشتن است !همان ها که با کلام نمی توان گفت !
همان ها که ته ته ته ته قلبم جایی پنهان اشان کرده ام . . . . . . . . . . . . . .

هر چند هیچ جمله ای نمی تواند احساسی که دارم را به شما برساند . . . ولی سالروز تولدتان مبارک !
( بابا)
یک روز ها یی، یک وقت ها یی ویک جاها یی کلما ت هم انگار سنگ می شوند ،بی حس وحال می شوند ، بار معنا یی ندارند هیچ حسی را منتقل نمی کنند ، منهم رهایشان می کنم و بی تفاوت می شوم باهاشان ، گویی هیچ یک نیازی به هم نداریم .
امروز از ان روز هاست !
بله امروز از ان روز هاست که من وکلمات نمی توانیم توافق کنیم انها به راهی می روند ومن به راهی ونمی توانم چیزی بنویسم ، شاید وقتی دیگر یکی از ما دلش هوای دیگری را کرد !
سالهاست یاد گرفته ام برای فکر کردن باید راه بروم وبرای به هیچ چیز فکر نکردن باید بدوم !
امروز مانده ام حیران که راه بروم و به انچه گذشت وانچه در راه است فکر کنم یا بدوم وبه هیچ چیز فکر نکنم!
دوباره تهران . . .
من ایستاده ام در راهرو قطار واز پشت شیشه به فرار زمین وزمان نگاه می کنم ، از من فرار می کند همه چیز ومن از تنهایی پر میشوم وجودم تکه تکه می شود و دستی نامریی ان ها را به بیرون می کشد و در هیا هوی قطارگم میشود .
من بزرگم ،بالغم، واردم ، میتوانم ، بلدم . .
از کدام راه باید بروم ، به کی باید سلام کنم ،به چه کسی باید اعتماد کنم ، امنیت و ارامش چه شکلی دارد . وقتی مواظبم بودند دنیا چه امن بود . وحالا . .
دوباره دارد اتفاق می افتد ، تهران ، خوابگاه ، دانشگاه و من ، تنهایی وصبوری و انتظار ، دلم مواظبت می خواهد ،دلم مواظبت می خواهد ، دلم . .
به اندازه همه روز هایی که گفتم : بزرگم ، بالغم ، واردم ، بلدم ، می توانم و . .
دلم مواظبت می خواهد کاش بودی!!!!!!!!

در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست.
البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت.
مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت.
تدى سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود.
همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید.
او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور می یافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده تحصیلى سال هاى قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به علّت درس نخواندن او پی ببرد و بتواند کمکش کند.
معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکالیفش را خیلى خوب انجام می دهد و رفتار خوبى دارد. “رضایت کامل”.
معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسیهایش دوستش دارند ولى او به خاطر بیمارى درمان ناپذیر مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.
معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسیار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن می کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرایط محیطى او در خانه تغییر نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.
معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمی دهد. دوستان زیادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش می برد.
خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از این که دیر به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدایایى براى او آوردند.
هدایاى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زیبا و نوارهاى رنگارنگ پیچیده شده بود، بجز هدیه تدى که داخل یک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود.
خانم تامپسون هدیه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد یک دستبند کهنه که چند نگینش افتاده بود و یک شیشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود.
این امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعریف از زیبایى دستبند کرد.
سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نیز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بیرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد.
سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را می دادید.
خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشینش رفت و براى دقایقى طولانى گریه کرد. از آن روز به بعد، او آدم دیگرى شد و در کنار تدریس خواندن، نوشتن، ریاضیات و علوم، به آموزش “زندگی” و “عشق به همنوع” به بچه ها پرداخت و البته توجه ویژه اى نیز به تدى می کرد.
پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بیشتر تشویق می کرد او هم سریعتر پاسخ می داد. به سرعت او یکى از با هوش ترین بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به یک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترین دانش آموزش شده بود.
یکسال بعد، خانم تامپسون یادداشتى از تدى دریافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترین معلّمى هستید که من در عمرم داشته ام.
شش سال بعد، یادداشت دیگرى از تدى به خانم تامپسون رسید. او نوشته بود که دبیرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترین معلمى هستید که در تمام عمرم داشته ام.
چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه دیگرى دریافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصیل می شود. باز هم تأکید کرده بود که خانم تامپسون بهترین معلم دوران زندگیش بوده است.
چهار سال دیگر هم گذشت و باز نامه اى دیگر رسید. این بار تدى توضیح داده بود که پس از دریافت لیسانس تصمیم گرفته به تحصیل ادامه دهد و این کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترین و بهترین معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا این بار، نام تدى در پایان نامه کمى طولانی تر شده بود: دکتر تئودور استوارد.
ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه دیگرى رسید. تدى در این نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و می خواهند با هم ازدواج کنند. او توضیح داده بود که پدرش چند سال پیش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کلیسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته می شود بنشیند. خانم تامپسون بدون معطلى پذیرفت و حدس بزنید چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگین ها به دست کرد و علاوه بر آن، یک شیشه از همان عطرى که تدى برایش آورده بود خرید و روز عروسى به خودش زد.
تدى وقتى در کلیسا خانم تامپسون را دید او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از این که به من اعتماد کردید از شما متشکرم. به خاطر این که باعث شدید من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر این که به من نشان دادید که می توانم تغییر کنم از شما متشکرم.
خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه می کنى. این تو بودى که به من آموختى که می توانم تغییر کنم. من قبل از آن روزى که تو بیرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدریس کنم.
بد نیست بدانید که تدى استوارد هم اکنون در دانشگاه آیوا یک استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى این دانشگاه نیز به نام او نامگذارى شده است
همین امروز گرمابخش قلب یک نفر شوید … وجود فرشته ها را باور داشته باشید و مطمئن باشید که محبت شما به خودتان باز خواهد گشت
|
بهار رفت؛ بی صدا، بدون اینکه کسی صدای گام های خسته اش را بشنود؛ اما جای پایش ماند تا سالی دیگر که دوباره بیاید و دوباره دل و جان را به شکفتن وا دارد. تابستان آمد؛ با کوله باری از گرما و بارهای سرخی که بر تن درختان بهاری خواهد کاشت. اولین شب تابستان است با آن آبی فرسوده و رنگ پریده. هر چند از طبقه پنجم به آسمان پرستاره می نگریم و دیگر خبری از آن حوض آبی و آب نیست ولی آن ملحفه آبی با گل های ریز کوچکش هنوز هست. هنوز هم هر سال آن را از میان کوه رختخواب ها بیرون می کشیم و بر زخم های فرسوده اش مرحم می گذاریم. آن سال ها تابستان که می شد، با بسته شدن درِ مدرسه ها، درِ دوستی و شیطنت بازتر می شد. مثل هر سال، پدر تخت ها را می گذاشت زیر درخت انار و مادر حوض را پر آب می کرد. مادربزرگ مثل هر تابستان یک ماهی می آمد و مهمان دل هایمان می شد و هر شب ما را با قصه های شبانه اش به خواب می برد و صبح ها با بوی عطر چای هل دارش از خواب بیدار می کرد. یادت که هست از زیر همین ملحفه آبی رنگ ستاره ها را نگاه می کردیم. ملحفه سال به سال رنگش می پرید و کوچک تر می شد و در عوض، ما سرخ و سپیدتر می شدیم و بزرگ تر. به هم قول داده بودیم که این ملحفه را به عنوان مونس شب های قد کشیدن مان نگاه داریم و عطر گل های شب بوی آن سال ها را همیشه از لای تار و پودهای گل های فرسوده آن استشمام کنیم. تابستان آن سال ها، کارمان کشف زوایای پنهان خانه بود و بعد رفتن به گوشه تنهایی دختران همسایه، سرک کشیدن به کتاب های دیگران که دیگر کار هر روزمان بود. کتاب ها جلوی رویمان بود و ما در درون آنها. اکتشافات و اختراعاتی هم که از این مطالعات داشتیم دیگر جای خود داشت. یادت که هست می خواستیم کتاب پرنده درست کنیم و این کتاب ها بالای سر خانه ما و ژیلا، ثریا و پری پرواز کنند. کتاب هایی که خودشان حرف بزنند و راه بروند و ... . حالا اینجا پشت این پنجره رو به خیابان، میان سر و صدای بوق ماشین ها، هر چند خبری از آن کتاب های پرنده نیست و نمی دانیم چه بر سر دوستان خانه قدیمی مان آمده، اما هنوز یک چیز ما را به آن خاطرات گذشته پیوند داده است و آن چیزی نیست جز همان ملحفه آبی که هنوز هم وقتی به رویمان می کشیم عطر شب بوهای سال های پیش در جان مان زنده می شود و حس می کنیم هنوز نوجوان هستیم و پر از شور زندگی، پر از حس و حال کشف چیزهای جدید و اختراع هایی که فکر می کردیم تا آن وقت به فکر کسی نرسیده است. دوباره با ملحفه خاطرات، جوان می شویم، به قصه های مادربزرگ می رویم، سوار اسب بالدار می شویم، به قصر قهرمان قصه های کودکی امان سری می زنیم و روی پای مادربزرگ خواب مان می برد و با صدای اذان گفتن پدر از خواب بیدار می شویم و نماز می خوانیم. تابستان ها می آیند و می روند هر سال، پشت سر هم بدون اینکه فکر کنیم به ما خوش می گذرد یا نه. بدون اینکه بدانیم وقتی مدرسه نیستیم، هر روز صبح چه کار می کنیم و روزهایمان را چطور به شب می رسانیم. بیا با هم قراری تازه بگذاریم. بیا، بیا تو هم کنار پنجره بایست. هر چند هر دو هم سن هستیم و شبیه به هم و داریم توی یک رشته درس می خوانیم، ولی بیا به هم قول بدهیم که احساس مان مثل هم و حتی دیگران نباشد. بیا خودمان را بهتر بشناسیم، آدم های دور و برمان را خوب نگاه کنیم، در گردش بهار و تابستان بیندیشیم و در میان همه چیزهایی که دیده ایم و شنیده ایم، احساس مان را نسبت به خالق شکوفه های انار بنویسیم. شکوفه هایی که حتما باز هم هر سال تابستان که می شود توی حیاط قدیمی، حوض آبی را سرخ باران می کنند و ملحفه آبی دوباره هوای شب بوها را به همه جا می پراکند. بیا و از عطر وجود یکتای جهان بنویسیم تابستان هایی که با وجود رحمت او همیشه برایمان سبز و بهاری است. |